تبليغاتX
دلم می خواد داد بزنم
حرفای دل

زندان ذهن

www.Persian-Star.org

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشاي

و برون آي ازین دخمه ظلمانی

نگشايي گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانايي محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر مي ماني

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه اي

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوي پیامی برسد

بگشايیم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوايي بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادي عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره اي

ما به افکار جهان درس دهیم

و ز افکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر

دین خود را بدهیم

سهم خود را ببریم

خبري خوش باشیم

و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشيم جهان

به طراوت و ترنم

تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداري، دانايي، آبادي

در ذهن زمان

و بروید گل بینايي، صلح، آزادي، عشق

در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاري گل من

علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرايي ذهن

هرگز آدم ، آدم نشود

"مرحوم مجتبي كاشاني"
 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت توسط بهرام |

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت توسط بهرام |

برای تو بدون تو

براي تو ...بدون تو ...

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت توسط بهرام |

دایره ی زمین

 

در نقطه ای

             که آغاز

                      همه پایان هاست

آدم ها،

در دایره ای به نام زمین،

در هیچ نقطه ای

             بهم نمی رسند

و چه خیال خامی

که دنیا چقدر کوچیک است.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت توسط بهرام |

ولنتاین مبارک

 

ولنتاین مبارک

 

Happy Valentine's Day

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت توسط بهرام |

خداحافظ

 

خداحافظ

 

به يادش گريه کردن ها ....


به عکسش خيره گشتنها ....


به خوابش خواب ديدنها ......


ز رويش بوسه چيدنها ........ز خواب اما پريدنها ....


خداحافظ به دنبالش دويدنها .....


رسيدنها .........


در آغوشش کشيدنها ....


خداحافظ به دور از چشم بد بينها ......


برای بوسه ای ترديد کردنها ......


 به وقت باز گشتنها ....به هنگام جداییها ....


خداحافظ ... شنیدنها ....


به تلخی خنده کردنها .....به کنجی گریه کردنها ....


تمام لحظه ها را دوره کردنها .....


برای بار ديگر ديدنش ... غمگين نشستنها ....


خداحافظ ....ز شوقش راه را هموار کردنها ....ولی او را نديدنها .....


سلام اما ... به دل کندن .....


ولی در انتظارش باز ماندنها ........


اگر آمد ....در آغوشش کشيدنها ....


به دور از چشم بد بينها .....


خداحافظ


خداحافظ .....سرودنها ........

 


نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت توسط بهرام |

شب يلداتون مبارك

 

دلتون قد یه دریا      عمرتون صد شب یلدا

توی این شبهای سرما          یادتون همیشه با ما

روی گل تون به سرخی انار

لحظه هاتون به شیرینی هندونه

خنده هاتون مثل پسته

عمرتون به بلندای شب یلدا

غم هاتون به کوتاهی روز

 

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت توسط بهرام |

عشق

تقدیم به حدیث

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت توسط بهرام |

مصاحبه با خدا

 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...

و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول

 خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي

 كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي

 مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري

 كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان

 سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه

 نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما

هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه»  

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت توسط بهرام |

فردا و همه ی قشنگیهاش مال منه

 

بارها و بارها برايم پيش آمده است هنگامي كه در مورد افكار مثبت و دگرگون كننده روح و روان صحبت كرده‌ام غير از پوزخند و مسخره شدن چيزي گيرم نيامده است‌. بيشتر افراد در مقابل تغيير، آن هم يك تحول سازنده جبهه‌گيري مي‌كنند و معتقدند كه امكان ندارد بشود كسي را عوض كرد هر كس سيستم فكري خودش را دارد. اما اين يك واقعيت است كه هر كس در هر سني مي‌تواند خود را تغيير دهد. تنها تفاوت بين مردم در زماني است كه به آن نياز دارند تا بتوانند خودشان را تغيير دهند براي عده‌اي اين مدت بسيار طولاني است و سالهاي زيادي از عمرشان مي‌گذرد تا دريابند بايد باورشان را تغيير دهند اما عده‌اي هم در يك لحظه به اين نقطه مهم زندگيشان مي‌رسند.
    در بيشتر افراد مسن اين تغيير بسيار دشوار است‌. زيرا ديگر آنها انعطاف پذيري كمي دارند. اگرچه گروهي از كهنسالان به مراتب بيشتر از جوانان در اتخاذ مواضع از خودشان انعطاف‌پذيري نشان مي‌دهد. بايد ياد بگيريد كه تغيير كنيد و تغيير دهيد. اين كار شايد به راحتي نشستن پشت كامپيوتر و شروع يك بازي مهيج است‌، باور كنيد به همين سادگي‌. اما اگر روش تغيير كردن را پيدا نكنيد مجبوريد كه سالهاي سال با باورهاي اشتباه زندگي كنيد كه مانع رشد شما هستند. بسياري از مردم از تغيير مي‌ترسند، آنها مي‌گويند: من سالهاست به همين روش زندگي كرده‌ام‌. اين جملة طلايي را روي يك كاغذ بنويسيد و در جلوي چشمتان قرار دهيد:
    معادلة زندگي گذشته با آينده برابر نيست‌. جريان زندگي مثل رودخانه به جلو حركت مي‌كند. هرگز نبايد آنچه را درگذشته انجام داده‌ايد و از آن نتيجه‌اي نگرفته‌ايد را به فراموشي بسپاريد. باز هم امتحان كنيد حتماً با روش ديگري به نتيجه خواهيد رسيد. اگر انعطاف‌پذير باشيد مي‌توانيد شيوة خود را تغيير دهيد اگر روشي غير از برخورد دوستانه با عادت‌هاي خود پيش بگيريد همواره مأيوس مي‌شويد. هيچ وقت مشكل روزهاي گذشته حتماً در آينده هم اتفاق نمي‌افتد. گذشته تنها مثل يك منبع اطلاعاتي است‌.
    بايد عقايد را تغيير داد و باورهاي جديدي در ذهن كاشت‌. از بهترين باورها اين است كه هميشه راهي براي حل مشكلات وجود دارد. هميشه و در هر موقعيتي مي‌توان به نتيجه رسيد. اصلاً مهم نيست تا به حال چه بر سرتان آمده است اگر باور كنيد كه هر مشكلي راه حلي دارد. پس حتماً راه حل آن را پيدا مي‌كنيد. فكر انسان بر همان موضوعاتي متمركز مي‌شود كه درباره‌اش سؤال داريم‌.
    چشمان خود را ببنديد و يك نفس عميق بكشيد يك باور قديمي كه مثل زنجيرهاي سنگيني دور مچ پايتان چسبيده است را پيش رو مجسم كنيد، با خودتان روراست باشيد و فكر كنيد كه اين زنجيرهاي كهنه تا به حال چه مشكلات و سختي‌هايي برايتان به وجود آورده‌اند. از كم تا زياد مشكلات را بررسي كنيد. كم‌كم خود را به آينده بسپاريد و در رويا ببينيد كه اين باور نادرست چه محدوديت‌ها و ضررهايي را همچنان برايتان به ارمغان مي‌آورد. ناراحتي‌، دلشوره‌، عصبانيت و افسردگي تمام چيزهايي هستند كه براي شما باقي مانده است‌. سالهاست كه با اين عقايد مخرب زندگي كرده‌ايد و آنها را تغيير نداده‌ايد، به راستي چه بهايي بابت حفظ آنها پرداخته‌ايد. اگر داشتن چنين سرنوشتي برايتان ناراحت كننده است پس نبايد دست روي دست بگذاريد، چشمهايتان را باز كنيد، خدا را شكر هنوز هيچ اتفاقي نيفتاده است‌. اگر دست به كار نشويد ديگر دير مي‌شود. همين حالا دو باور جديد كه به شما قدرت مي‌بخشد را پيدا كنيد مثلاً من مدرك ندارم اما خدا را شكر! دكتراي اراده دارم‌. قادرم هر كاري را كه مايلم انجام بدهم و يا من خيلي جوان و عالي هستم اگر باور قلبي شما اين بود كه من زشت هستم‌! باور جديد شما بايد «من بسيار جذاب هستم‌!» باشد. حالا اگر باورهاي جديدتان را انتخاب كرده‌ايد دوباره شروع مي‌كنيم‌. يك نفس عميق بكشيد و به آرامي بازدم خود را بيرون دهيد و چشمانتان را ببنديد، اين مرحله كه مرحلة انتقال و تثبيت عقيده مي‌باشد، ساده‌تر است‌. چون حالا حلقة ارتباطي قديمي‌تان شكسته شده است‌. حالا تصور كنيد در پنج سال بعد قرار داريد، چقدر پيشرفت كرده‌ايد؟ از اوضاع راضي هستيد. به آيينه كه نگاه مي‌كنيد، مي‌خنديد و پر انرژي و سرزنده هستيد. احساس جواني مي‌كنيد. تصور كنيد كه اگر باقي عمرتان را به همين خوبي زندگي كنيد چه احساسي داريد؟ خوب فكر كنيد، شما در مرحلة تصميم‌گيري هستيد، به راستي كدام سرنوشت را انتخاب مي‌كنيد. از قدرت‌، انرژي‌، موفقيت‌، خوشحالي و امنيت استقبال كنيد. مي‌دانم شديداً مايليد كه به لحظه حال برگرديد و تغييرات اساسي را انجام دهيد تا اين چشم انداز قشنگ برايتان هميشگي باشد.

 

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت توسط بهرام |

درخت از برگ خسته شده

 

هیچ به فلسفه ی برگ و درخت فکر کردی؟!

 

وقتی پاییز میشه، ما آدمها خوشمون میاد که پا روی برگها بذاریم

 

برگ یه روزی تمام زندگی درخت بوده! همه عشقش و همه امیدش!

 

 درخت همه ی شیره ی جونش رو به برگ می داد تا سبز بمونه

 

 و ازش جدا نشه! آب و باد و خاک و همه و همه به درخت

 

کمک می کردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت.

 

خستگی تو کارش نبود! چون هر وقت که دلش می گرفت

 

 دستش رو دراز می کرد و خدا رو تو آسمون لمس می کرد!

 

 یا هر وقتی که خسته تر می شد، با غرور از بالا به آدمها نگاه

 

می کرد و به نظرش چقدر آدمها پست و کوچیک بودن!

 

همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید!

 

درخت از برگ خسته شد و دیگه براش سبزی برگ جذاب

 

 و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمی تونست

 

 سنگینیش رو تحمل کنه! این شد که دیگه شیره ی جونش

 

 اون قوت همیشگی رو نداشت! چون دیگه با عشق به برگ داده نمی شد!

 

برگ این رو فهمید! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش

 

 بر نمی اومد! سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه!

 

 اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که به برگ بده!

 

برگ پژمرد! افسرد! خشکید و افتاد!

 

ما آدمها افتادن برگ رو نشونه ی زیبایی زمین

 

 گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم جشن برگریزان!

 

زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند!

 

 درخت ازشون بریده بود! حتی باد اونها رو به هر طرف

 

 مینداخت! بارون اونها رو خیس می کرد و آفتاب اونها رو

 

 می پوسوند! دیگه هیچکس برگ رو دوست نداشت!

 

برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند!

 

ما آدمها هم راضی هستیم از اینکه پا روی برگها می ذاریم و

 

 صدای شکسته شدنشون رو می شنویم و لذت می بریم!

 

اما می دونید برگ چیکار می کنه؟!

 

برگ هنوز عاشق درخته! اون نمی تونه محبتهای درخت رو

 

 فراموش کنه و زحمتهای باد و بارون و خورشید رو! برگ

 

 نمی تونه از درخت دل بکنه! اما دیگه زمستون داره تموم

 

 میشه و وقت جوونه زدن درخته! وقت اومدن معشوقه های تازه ی درخت!

 

اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت

 

خاک! میشه کود! میشه غذای درخت! میشه شیره ای که توی

 

 وجود درخته و حالا باید توی رگهای معشوقه های جوونش بره!

 

برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت می ریزه تا درخت

 

راضی باشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه!

 

تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری، بشنو:

 

درخت از برگ خسته شده؛ پاییز بهانه است....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت توسط بهرام |

شب . . .

 

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري

 

 از كوچه پس كو چه هاي

 

 شهرم نمي گذرد تا سر گرداني

 

مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم

 

.تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم

 

شب را دوست دارم چون ديگر هيچ

 

 عابري از دور اشك هاي يخ زده ام

 

 را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند

 

 شب را دوست دارم : چرا كه اولين

 

بار تو را در شب يافتم از شب

 

مي ترسم : تو را در شب از دست

 

 دادم. از شب متنفرم ،

 

به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين

 

 با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت توسط بهرام |

قانون جهان

 

توی این دنیای بی نام و نشون

 

 

توی این دنیای بی سر و ته

 

 

تو فقط یه بار فرصت داری به دنیا بیایی

 

 

رابطه ای لطیف و به نازکی شیشه !!!!!

 

 

اونم تنها یی

 

 

این قانون جهانه!!!

 

 

اما کسی بهت نگفته یا قانونی اعلام نکرده

 

 

که تنها زندگی کنی  تنها نفس بکشی

 

 

و تا ابد تنها بمونی !!!

 

 

فقط یه بار توی زندگی یه حسی توی دلت

 

 

جرقه می زنه  یه حس برتر!!!

 

 

حسی که تمام وجودت رو فرا می گیره

 

 

ذهنت   رفتارت   و حتی دستها و پاهات

 

 

تحت فرمان اند

 

 

این حس از یه رابطه ی نامرئی

 

 

بین دل تو و دل یه کس دیگه اس

 

 

و فقط یه بار فرصت داری از دنیا بری

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت توسط بهرام |

يه چشم اشك آلود يه دل غم آلود و . . .

 

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه مي سوزه

 

يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه مي شکنه

 

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه

 

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

 

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره

 

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه

 

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد مي شه

 

يه چشم اشک الود

 

يه دل غم الود

 

يه کبوتر عاشق

 

يه لب خندون

 

يه جاده با انتها

 

يه دفتر نقاشي

 

يه قلب پاک و..............

 

اينا همه يه جايي معني داره. جاييکه:

 

چشماي اشک الودت رو من پاک کنم

 

دل غم الودت رو من شاد کنم

 

شنونده اواز قشنگت من باشم

 

لباي کوچيکت رو من خندون کنم

 

نقاش دفتر خاطراتت من باشم

 

پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کني

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت توسط بهرام |

خدا یا شکرت

 

 خدایا تو را به خاطر سه چیز سپاس گزارم:

  دادن هایت

                              ندادن هایت

                                                            گرفتن هایت      دادن هایت را نعمت

                              ندادن هایت را رحمت

                                                          گرفتن هایت را حکمت

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت توسط بهرام |

بازی پوچ ما انسان ها

 

 

ديروز را سوزانديم براي امروز ؟

 

امروزمان را گذرانديم براي فردا

 

و فردايمان ديروزي ديگر !!!

 

 اين است بازي پوچ ما انسانها

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت توسط بهرام |

دعای دلتنگی

 

 

هر وقت دلتنگي اين دعا را بخوان پروردگارا

 

 

ارامشي را به من عطا کن تا بپذيرم انچه را

 

 

 که نميتوانم تعقير دهم . شهامتي تا تغییر

 

 

دهم انچه را که ميتوانم تعقير دهم ودانشي

 

 

 که تفاوت اين دو را بدانم............... آمين).

 

 

به اين دعا اهميت ده چون واقعا تاثير پذير است

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت توسط بهرام |

زندگی

 

زندگي کتابي است پرماجرا ،

 

 هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت توسط بهرام |

داستان آرايشگر

 

 

مردی میره ارایشگاه تا موهاشو کوتاه کنه ...

 

ارایشگر شروع به صحبت و درد دل با مرد میکنه ،

 

او معتقده که خدا نیست چون اگه خدا بود حتما به داد

 

این همه ادم بیچاره و درد کشیده می رسید اینهمه ادم

 

دارن رنج میکشن و زندگیشون اشفته و نا بسامانه پس

 

چرا خدا بهشون کمک نمیکنه؟

 

مرد چیزی نگفت تا کار ارایشگر تموم شد وقتی می خواست

 

بره یه ادم بسیار ژولیده رو تو خیابون دید که با موهای

 

بلند و نا مرتب از جلو ارایشگاه رد می شد او ارایشگر

 

رو صدا زد و گفت : اون مرد رو ببین ....... به نظر من

 

هیچ ارایشگری تو این دنیا وجود نداره ..........ارایشگر

 

با تعجب گفت چرا ... من که هستم .......مرد گفت پس

 

چرا این رهگذر اینقدر کثیف و ژولیدس ؟ و موهاش بلند و نامرتبه؟

 

ارایشگر گفت خوب اون پیش من نیمده اگه میومد مشکلش

 

رو حل می کردم ........مرد گفت این مردم هم باید برن

 

پیش خدا تا خدا مشکلشون رو حل کنه اگه اونا به خدا